X
تبلیغات
رایتل
سوزنبان قطار زندگی خود باشیم !  چاپ
تاریخ : 1389/04/19

روز یازدهم سفر ، هوا به شدت آفتابی شده بود. بعد از آن روزهای سرد و بارانی ، جای این آفتاب گرم و فرح بخش واقعا خالی بود. بلافاصله وسایل خود را به استراحتگاه نزدیک دریاچه منتقل کردیم و آنجا چادر زدیم. خدامراد اجاقی درست کرد و آتشی برپا ساخت و سپس به سمت دریاچه رفت و ساعتی بعد با سبدی پر از ماهی های درشت و تازه برگشت. او با یک قلاب خالی موفق شده بود از دریاچه چندین ماهی صید کند.  با تعجب به سبد ماهی ها اشاره کردم و گفتم: " شما هیچ وقت گرسنه نخواهید ماند !؟ "

خدامراد لبخند زنان پاسخ داد:" همیشه از خودم می پرسم اگر در سخت ترین شرایط زندگی قرار بگیرم چگونه از خودم و اطرافیانم محافظت می کنم. به همین خاطر همیشه در حال یادگیری زندگی در شرایط سخت هستم. در واقع به دلیل همین آمادگی و یادگیری مدام و مستمر است که هیچوقت شرایط سخت نتوانسته مرا شکست دهد! ماهیگیری و شکار مهارتی است که به نظر من حتی درعصر تمدن هم همه آدم ها باید بلد باشند!"

در حین آماده کردن ماهی ها برای سرخ کردن روی آتش از خدامراد پرسیدم:" چرا انسان باید شکار را بداند! الان که دیگر انسان نیازی به شکار حیوانات برای سیر کردن شکم خودش ندارد!؟"

خدامراد پاسخ داد:" انسان های قدیمی شکار می کردند نه برای اینکه حیوانی را بکشند بلکه برای اینکه مهارت شکار کردن را بیاموزند! تو وقتی یک شکارچی ماهر می شوی می توانی به راحتی درست در نزدیکی صید پنهان شوی و او را از نزدیکترین موقعیت تحت نظر بگیری. می توانی در هر لحظه که اراده کنی او را به چنگ آوری. می توانی ساعت ها بی حرکت درست در چند قدمی صید بنشینی و در چشمانش زل بزنی و مطمئن باشی که او ترا نمی بیند! و از این نزدیکی و زل زدن نیرو و قدرت بگیری. انسان های قدیم شکار می رفتند نه برای اینکه حتما چیزی شکار کنند. بلکه فقط می خواستند هنر شکارچی بودن را در وجودشان تقویت کنند!"

از خدامراد پرسیدم:" هنر شکارچی بودن را تقویت کنند تا چه شکار کنند؟"

خدامراد گفت:" قدرت و شانس و اقبال و همراهی کاینات! وقتی انسان یک شکارچی خوب می شود ، کاینات دوستش دارد و با او همراهی می کند. در واقع این ماهی ها را دریاچه به من بخشید برای اینکه قصد صید آنها را کردم. و البته ماهی ها هم مرا با صید شدن شکار کردند!"

خنده ام گرفت و بی مقدمه گفتم:" استاد! پرت و پلا می گوئید!"

و خدامراد جدی پاسخ داد:" نه جدی می گویم! همیشه اتفاق صید یک حادثه دو طرفه است. صیاد صید را شکار می کند و همزمان توسط صید شکار می شود. اما در حال حاضر این مساله اصلا مهم نیست. مهم این است که آیا می دانی وقتی نظر کاینات از کسی برگردد چه اتفاقی برای او می افتد!؟"

مات و مبهوت تقریبا خشکم زد و ساکت شدم. از اینکه خدامراد بی مقدمه این سوال را مطرح کرده بود تقریبا شوکه شدم. کمی فکر کردم و بعد با لکنت پاسخ دادم: "حتما در جا می میرد و یا فورا سکته می کند و یا صاعقه ای از آسمان بر سرش فرود می آید و یا به هر حال یک اتفاقی رخ می دهد و او در به شکل بد و ناخوشایندی می میرد!؟"

خدامراد ماهی ها را با مهارت پاک می کرد و به حرف هایم به دقت گوش می داد. وقتی صحبتم تمام شد ابروانش را به علامت نفی بالا انداخت و گفت:" اصلا چنین نیست. کاینات اینقدر عجول نیست که او را فورا مجازات کند فقط در همان لحظه خط را عوض می کند!"

بلافاصله پرسیدم:" خط چی را؟"

خدامراد گفت:" در ایستگاه قطار و مترو متوجه شده ای چگونه مسیر حرکت قطارها توسط اهرمی به اسم سوزن عوض می شود. با جابجایی یک اهرم قطاری که تا همین چند لحظه پیش به سمت کوهستان می رفت ناگهان تغییر جهت می دهد و به سمت دره هدایت می شود.مسافرین قطار چندان متوجه این تغییر مسیر نمی شوند اما واقعیت این است که بعد از عبور آخرین واگن از محل تقاطع دیگر امکان برگشتن به ریل قبلی برای قطار امکان پذیر نخواهد بود!"

ساکت به حرف های خدامراد گوش می کردم. او  که سکوت مرا دید ادامه داد:" کاینات هم همینطور وقتی نظرش نسبت به کسی برگردد سوزن جاده زندگی آن شخص را جابجا می کند و او از آن لحظه به بعد در مسیر دیگری قرار می گیرد. مسیری که دیگر عبور از آن آرامبخش و لذت بخش نیست و عاقبت جالبی هم ندارد!"

نفسی عمیق کشیدم و پرسیدم:" و بعد برای آن شخص چه اتفاقی می افتد؟"

خدامراد گفت:" او ناآرام و مضطرب می شود و دلیل آن را هم خودش ابتدا متوجه نمی شود. او انتظار دارد به خاطر کار خطایی که انجام داده صاعقه ای از آسمان فورا بعد از انجام کار خطا فرود آید اما کاینات عجله ای ندارد. ابتدا چیزهای خوب را از آن شخص می گیرد و بعد او را به سمت ناکجا آباد می فرستد."

دیگر دل و دماغ پاک کردن و آماده سازی ماهی ها را نداشتم. کنار اجاق نشستم و گذاشتم تا خدامراد به تنهایی هم ماهی ها را آماده کند و هم آنها را روی آتش بگیرد و من فقط به حرف های او گوش کنم. خدامراد هم ظاهرا حال مرا درک می کرد و به همین خاطر در حالی که مشغول آماده سازی و طبخ ماهی ها بود ادامه داد:

" بگذار داستانی را برایت بگویم.  داستانی که درهمین روزگاران رخ داده است. روزی روزگاری مردی بود که گمان می کرد خیلی تحفه است و حیف اوست که در بین آدم های عادی اطرافش زندگی کند. "

با اعتراض گفتم: " اینکه بد نیست. خوب بلند پروازی چه اشکالی دارد؟"

خدامراد گفت:" انسان می تواند بلند پرواز باشد اما در عین حال بین انسان های عادی هم زندگی کند. اما اینکه خودش را از دیگران برتر و متفاوت بداند این همان لحظه جدایی او از هستی و کاینات است. در واقع بلند پروازی سمت نگاه انسان است به سوی هدفی بلند و دور . و هنر انسان کامل آن است که این سمت نگاه را در همه شرایط زندگی ، حتی در سخت ترین شرایط از دست ندهد. اما غرور و تکبر و اینکه شخص احساس کند متفاوت از دیگران است و تافته جدا بافته ای است این یعنی سمت نگاه را به سوی خود برگرداندن و فقط خود را دیدن. و نتیجه این خود بینی چیزی نیست جز زمین خوردن و ذلیل شدن. این دوست بلند پرواز خودبین ما در بدترین شرایط قابل تصور از دار دنیا رفت و دو دختر و یک پسر را به امانت نزد همسرش گذاشت!"

آهی کشیدم و گفتم:" سن و سال بچه ها چقدر بود!؟"

خدامراد گفت:" دختر اول و پسر بزرگ بودند و دختر دوم کوچک بود.در واقع بیشترین ضربه را دختر دوم و مادر تنها تحمل کردند. چون پسر بزرگ نتوانست جای خالی پدر را پر کند و مانند انگل به خانواده چسبید و خود را به زور به اندک میراثی که از پدر برای همه رسیده بود را چسباند.

دختر بزرگ با هر سختی شوهر کرد و رفت و دختر کوچک و زن تنها با سختی و فلاکت تمام با اندک حقوق بازنشستگی پدر حضور پسر بزرگ و نوعروس را تحمل کردند و هیچ نمی گفتند."

لبخندی زدم و گفتم: " پس پسر بزرگ ازدواج هم کرد. اینکه خیلی خوب است. حتما سرش به سنگ خورد و به راه صلاح رفت."

خدامراد ادامه داد:" متاسفانه خیر! او مسیر غلط تنبلی را انتخاب کرد و تازه عروس را هم با فقر و ناداری خودش وفق داد. در حقیقت با ورود تازه عروس به خانواده حقوق اندک پدر باز هم کمتر شد چون اینبار باید به عروس خانم هم سهمی می رسید!"

خدامراد داشت ماهی ها را روی آتش می چرخاند و همزمان صحبت می کرد. ادامه داد: " سال ها گذشت تا اینکه از روی تصادف من با این خانواده برخورد کردم. شاید مادر پیر و فرسوده و افسرده از کاینات طلب کسی را می کرد که از راه برسد و پسر را به راه راست منحرف کند و من انتخاب شدم."

زیر لب زمزمه کردم: " انحراف به راه راست!؟"

و خدامراد با لبخند پاسخ داد:" دقیقا ! چون برای آنها که در راه کج قدم برمی دارند راه راست یک راه کژ و نادرست است! ولی از این نکته لطیف بگذریم من با پسر برخورد کردم و به او فرصت های شغلی و درآمد سازی مختلف پیشنهاد کردم. اما پسر فقط به فکر روش های میانبر درآمد سازی بدون زحمت بود و راستش من چنین راهی برای او سراغ نداشتم. سرانجام پدر عروس از وضع نامناسب دخترش به ستوه آمد و مبلغی را به صورت قرض در اختیار داماد گرامی گذاشت و داماد یعنی همین پسر کاکل زری آن مبلغ را برای بازسازی و نوسازی خانه متروک پدری صرف کرد. خانه که رنگ و رویی گرفت پسرک احساس کرد که اگر بتواند به مادر تهمت جنون بزند و خواهر کوچک را با ضرب و شتم از خانه بیرون کند می تواند مالک آن ساختمان نوتعمیر شود. پس به اینکار دست زد و مادرش را کتک زد و او را با بی آبرویی از خانه بیرون انداخت!" 


با حیرت به چهره خدامراد خیره شدم وپرسیدم:"مادرش را کتک زد! چقدر کار ناشایستی انجام داده است!؟"

خدامراد سری تکان داد و گفت: " او با دسته تبر بر بازو و کمر و ران و شکم مادرش زد آنطور که زن فلک زده از ترس جان پا به فرار گذاشت و همراه دختر کوچکش آواره منزل همسایه ها شد!؟"

بغض گلویم را گرفت. چند دقیقه ای ساکت ماندم و هیچ نگفتم. خدامراد ساکت و صامت به من خیره شد و او هم هیچ نگفت. بعد از مدتی سکوت پرسیدم:"و بعد چون از آسمان صاعقه ای نیامد او با اطمینان گفت که خطایی مرتکب نشده است!؟ درست است؟"

خدامراد تبسم تلخی کرد و گفت:"بله! متاسفانه چنین است!"

خدامراد دیگر ادامه نداد. من هم علاقه ای به شنیدن ادامه این ماجرا نداشتم. درد و رنج و ضربه سنگینی که به روح و جسم مادر وارد شده بود را با تمام اجزای وجودم حس می کردم. کمی در خود فرو رفتم و ناگهان بی اختیار سرم را بلند کردم و پرسیدم:" نکند این داستان ساختگی باشد!؟ نکند همه این ماجرا غیر واقعی است برای اینکه شما درس جدیدی به من بدهید! اگر اینطور است به من بگوئید! من درس را می گیرم!"

خدامراد سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت:" این داستان عین واقعیت است. جمله به جمله آن حقیقت دارد. حال تو به من بگو احساس ات نسبت به این پسر ناخلف چیست!؟"

آهی کشیدم و گفتم:" دلم برایش می سوزد چون دلم برایش نمی سوزد! احساس می کنم اگر دچار عذاب و فلاکت شود زیاد ناراحت نمی شوم و بعد از حجم عذابی که منتظر این پسر است غمگین می شوم. او با این کارش ....."

به خدامراد خیره شدم و او ادامه داد:".. بله او با این کارش سوزن ریل زندگی اش را عوض کرد. به تدریج اوضاعش بد و بدتر می شود و اگر نتواند در ادامه مسیر سوزن جدیدی برای برگشت به جاده صلاح را پیدا کند ، به ناکجا آباد می رود! به جایی که رفتنی نیست!"

ماهی آماده شده بود اما من اشتهایم را از دست داده بودم. از تصور اینکه در عصر تمدن و فن آوری های پیشرفته هنوز چنین انسان های ددمنشی وجود دارند حالت ناخوشی پیدا کرده بودم. احساس می کردم با وجودی که انسان در زمینه های مختلف علمی به پیشرفت های بزرگی نائل آمده ، اما خصائل نیک اخلاقی و خلق و خوی پسندیده انسانی رشد چندانی نیافته و بلکه برعکس به دلیل عصیان گری و غرور انسان عصر تکنولوژی ، دچار زوال هم شده است.

خدامراد لبخندی زد و ماهی  سیخ زده و کباب شده را مقابل چشمانم گرفت و گفت:" بیا این فرزند ناصالح را فراموش کنیم و به دنیای معرفت خودمان برگردیم. یکبار به زبان ساده برایم بگو درسی که از این داستان گرفتی چیست؟"

آب دهانم را به زحمت قورت دادم و گفتم:" خوب ! فهمیدم که لغزش انسان به سمت خلق و خوی ناپسند و نامناسب تدریجی است. مجازات و مکافات کاینات هم به تدریج است. در واقع کاینات هنگام وقوع عمل ناپسند سوزن ریل ترن زندگی ما را به سمت جاده جدیدی منحرف می کند و ما چون هنوز نفس می کشیم و زندگی می کنیم ، براین گمانیم که مجازات و مکافاتی در بین نیست. حال آنکه مسیر زندگی ما به سمت ناخوشبختی تغییر جهت داده است."

خدامراد سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:" اگر می بینی بدشانسی پشت سرهم به سراغت آمده آن را نتیجه فقط یک عمل غلط چند ساعت پیش تصور نکن! به این بیاندیش که تو مدتها قبل با تغییر جهت دادن به سمت جاده بدشانسی شیشه قطار خودت را دستخوش سنگ های بداقبالی ساخته ای. اگر بیماری و ناخوشی لاعلاجی به ناگاه در وجودت رخ می نماید ، دلیل آن به مدتها قبل برمی گردد. یعنی به زمانی که به واسطه یک رژیم غذایی نامناسب یا یک وصلت ناجور یا یک فشار عصبی یا جسمی ناهنجار جسم و روح تو از جاده سلامت بیرون خزید و در مسیر بیماری و ناخوشی به حرکت افتاد. "

در سکوت به چهره شفاف خدامراد و ماهی برشته به سیخ کشیده ای که محکم در دست گرفته بود خیره شدم و در حالی که لبخند کم رمقی بر لبانم نقش بسته بود گفتم:" و اگر قرار است کسی درمان شود باید صبور باشد و چشم انتظار سوزنی که جاده را عوض کند. به محض اینکه جاده عوض شود همه چیز روبراه می شود و شادی و سلامت و آرامش دوباره بروجود انسان حاکم می شود. یعنی ما باید در تمام لحظات زندگی مان مثل یک شکارچی در کمین سوزن هایی باشیم که ریل قطار زندگی ما را به سمت جاده روشنایی تغییر مسیر دهد. و وقتی این سوزن ها را دیدیم همچون سوزنبانی چابک و مسلط  سریعا بجنبیم و مسیر درست را شکار کنیم!"

خدامراد ماهی را به سمت من دراز کرد و گفت:" و آنگاه است که صید و صیاد هر دو یکی می شوند. جاده تو را شکار می کند و تو با کمین نشستن و به موقع عمل کردن جاده را انتخاب و شکار می کنی! این ماهی را بگیر و بگذار با طعم خوشمزه اش تو را صید کند!و به وجودت سلامت و شادابی ارزانی دارد. آن پسر را برای همیشه فراموش کن! کاینات خودش جوابش را می دهد."